تبليغاتX
راز زمزمه باران های پاییزی
 

مزرعه حیوانات (منتشر شده در ۱۹۴۵ میلادی)، رمان کوتاهی به زبان انگلیسی و نوشتهٔ  جورج اورول است. این رمان دربارهٔ گروهی از حیوانات است که انسان‌ها را از مزرعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند می‌رانند و خود ادارهٔ مزرعه را به دست می‌گیرند، ولی پس از مدتی این انقلاب به حکومتی خودکامه با شرایط مشابه قبل تبدیل می‌شود. این رمان نمایه ی برضد استبداد است. مزرعه حیوانات داستان انقلاب حیوانات علیه مالکین خوداست پس ازپیروزی قوانینی تهیه می گرددکه شامل بند های زیر است؛

هفت فرمان‬:
۱. هر چه دوپاست دشمن است.‬
۲. هر چه چهارپاست یا بال دارد،دوست است.‬
۳. هیچ حیوانی لباس نمی‌پوشد.‬
۴. هیچ حیوانی بر تخت نمی‌خوابد.‬
۵. هیچ حیوانی الکل نمی‌نوشد.‬
۶. هیچ حیوانی حیوان‌کُشی نمی‌کند.‬
۷. همه حیوانات برابرند.‬

ولی بعد از پیروزی و مرگ رهبر بزرگ، دربین خود حیوانات یک سری توطئه وکودتا انجام می گیرد؛ خوک جوان دانا که طرحی برای بهبود وضعیت و تنظیم مناسب جیره غذایی تهیه می کند ولی در هنگام ارایه آن توسط خوک جوان مستبد، خائن معرفی می گردد و ازمزرعه فراری داده می شود و توسط سگ ها ی طرفدار خوک مستبد و کودتاگر خوک جوان قبلا به صورت مخفیانه تعلیم دیدند کشته می شود. و خوک ها تمامی قوانین حیوانات را زیر پا می گزارند و خود را ازسایرین برتر می دانند. سایر حیوانات فقط اجبار به کار با غذای روزانه کم می شوند و درحالیکه خوک ها فقط فرمانروا بوده غذای زیادی حتی عسل میخورند. و حتی این خوک ها یاد می گیرند که چطوری روی دوپا راه بروند و شراب نیز می خورند وبا انسانها معامله می کنند. این جمله « همه حیوانات باهم مساویند»  توسط گروه مستبد حاکم تبدیل می شود به  «همه حیوانات باهم مساویند، لیکن برخی از آنها نسبت به دیگران مساوی ترند». در خاتمه توسط قیام مجدد حیوانات سلطه خوک های ظالم به زیر کشیده می شود . 

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 13:11 |

امروز غروب دلم خیلی گرفته بود، نمی دونم چرا!

شاید این دلتنگی و غربت رسم غروب جمعه هاس

خیلی وقته که دیگه تقریبا هیچی خوشحالم نمی کنه

امروز دلم هوای بچگی هامو کرد، یادش بخیر، یاد لی لی کردن ها و دویدن ها و تموم دنیای قشنگ و

رنگارنگ اون وقتا بخیر...

 

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 20:53 |
روز ها از پی هم می گذرند

باورت می شود یک سال گذشت و باز هم عید ،

چقدر زود گذشت،

چقدر زود می گذریم،

ولی هیچ گاه باور نکردیم که رهگذریم

.

.

.

برای همه دوستان عزیزم آرزو میکنم همواره نقاشی زندگیتان زیبا و بدون سیاهی باشد 

سالی پر از امید و عشق و موفقیت و روشنایی

 

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 19:26 |
خیلی دلم گرفته، خیلی

از صبح که بیدار شدم یه بغض سنگینی گلوم رو فشار می ده

دیگه خودمم خسته شدم از بس گفته ام خسته ام، دلگیرم...

خوب چکار کنم اینجوری دیگه

انگار همش منتظرم، منتظر چی نمی دونم

خیلی کار دارم ولی حوصله هیچ کاری رو هم ندارم، گاهی وقتی با کسی حرف می زنی که می فهمه چی میگی انگار یه بار سنگین از رو دوشت برداشته میشه، کسی که میدونه چی میگی...

گاهی چیزی رو اونقدر آرزو می کنیم که فکر می کنیم اگه بهش برسیم به همه دنیا رسیدیم، غافل از اینکه حتی اگه همه دنیا رو هم داشته باشیم یه روزی برامون تکراری میشه، باز برمی گردیم سر خونه اول

خیلی خسته ام...

خیلی دلم گرفته...

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 9:20 |

چرا وقتی یکنفر می میرد تمام خطاهایش را فراموش می کنند و درباره محاسن و خوبی های او صحبت می کنند؟!؟!؟

چرا مرده ها قابل احترام تر اند؟!؟!؟

چرا اگر بعد از مرگ کسی  بسیاری از گناهان و خیانت های او معلوم شود همه او را می بخشند؟!؟!؟

چرا تا زنده ایم همدیگر را دوست نداریم و یکدیگر را نمی بخشیم؟!؟!؟

چرا رفتار ما انسان ها اینقدر غریب است؟!؟!؟

چرا تا زنده ایم همدیگر را دوست نداریم و دوست داشتنمان را ابراز نمی کنیم؟!؟!؟

چرا وقتی دلی را می شکنیم شکستن غرورمان برای بدست آوردن دل آنها اینقدر سخت است؟!؟!؟

کاش ما انسانها می توانستیم شیرینی محبت و دوست داشتن و بخشش را تا زنده ایم احساس کنیم.

همه ما روزی می میریم، کاش تا زنده ایم حداقل آنان را که دوستمان دارند را دوست بداریم.

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 22:8 |
 

نمی دونم تا حالا شده از خودتون بدتون بیاد، از محیطی که توش زندگی می کنید، از آدم هایی که دور و برتون هست و خیلی چیزای دیگه که هر روز باهاش سرو کار داریم و خیلی روتین وار از کنارشون می گذریم.

چند روز پیش توی دفتر مدرسه با بقیه همکارام نشسته بودیم که رفتار یکی از معلم ها خیلی ناراحتم کرد، احساس کردم نسبت به بچه ها بر اساس موقعیت مالی و حتی شغل پدرو مادر اونا  رفتار می کنه.

واقعا باعث تاسف!!!!!!

نمی دونم فرهنگ کشورمون و مخصوصا تهران چرا داره به این سمت میره، چرا آدم هایی که ماشین مدل بالا سوار می شن، آدم هایی که پولدارترن، آدم هایی که خونه های بزرگتری دارن و بالا شهر زندگی می کنن، آدم هایی ظاهر آراسته تر و جذابیت دارن و... قابل احترام تر هستند، واقعا دقت کنیم می بینیم خود ماهم سعی می کنیم در رفتار با این آدم ها بیشتر دقت می کنیم، بیشتر مواظب حرف زدنمون هستیم و...

نمی خوام شعار " ثروت بهتر است یا علم" رو بدم چون همه می دونیم هم ثروت بهتره هم علم، ولی اونایی که نه تونستن علم داشته باشن نه ثروت دارن چی؟؟  با یه نگاه به اطرافمون متوجه میشیم سنگ ترازوی همه ثروت و پول و مادیات و ظاهره، ملاک ازدواج اکثر آدم ها، حداقل خانم ها که هر روز باهاشون سروکار دارم  پول و خونه و هزار و یک چیز دیگه اس جز ملاک هایی که باید باشه. اگه سعی می کنیم با کلاس حرف بزنیم، رستوران باکلاس بریم، باکلاس نگاه کنیم و ... محترم تریم و واقعا هم همین طور هست.

خیلی خوبه بشینیم در مورد خودمون قضاوت کنیم ببینیم چقدر برای ارزش ها یی که واقعا ارزش هستند ارزش قایل هستیم؟!

 

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 21:27 |

 

یکی را از ملوک عرب، حدیث مجنون و لیلی و شورش حال او بگفتند، که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده. بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که: در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی! گفت:

        کاش که آنان که عیب من جستند                رویت ای دلستان بدیدندی

     تا به جای ترنج در نظرت                                 بی خبر دست ها بریدندی

تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی "فذالک الذی لمتننی فیه". ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن، تا چه صورت است موجب چندیدن فتنه. بفرمودش طلب کردن. در احیای عرب بگردیدند و بدست آوردند و به پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیات او نظر کرد، شخصی دید سیه فام باریک اندام! در نظرش حقیر آمد، به حکم اینکه کمترین خدام حرم او به جمال از او پیش بودند و به زینت بیش. مجنون به فراست دریافت، گفت: از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن، تا سر مشاهده او بر تو تجلی کند.

     تندرستان را نباشد درد ریش                          جز به همدردی نگویم درد خویش

     گفتن از زنبور بی حاصل بود                        با یکی در عمر خود ناخورده نیش

      تا تو را حالی نباشد همچو ما                          حال ما باشد تو را افسانه پیش

      سوز من با دیگری نسبت مکن                        او نمک بر دست و من بر عضو ریش

 

"حکایت 19، باب پنجم از گلستان سعدی"

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه یکم آذر 1387 و ساعت 10:4 |

 

دیروز

    ما زندگی را

          به بازی گرفتیم

امروز، او

        ما را...

فردا؟

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 16:13 |
 

آفتاب را به تو نمی دهم

تا خرده خرده بشکافی اش، و از آن هزار ستاره بسازی

ماه را به تو نمیدهم

تا به خاطر کوه نور، دریای مروارید را  انکار کنی

ستاره ها به تو نمی دهم

تا بگویی خوشا شبهای بی مهتاب

آسمان را به تو نمیدهم

تا ندانی که چه باید کرد

 

"یدالله امینی"

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 9:58 |
 

شکی نیست که کشف و هدایت روانشناسی طبی به وسیله «فروید» باعث پیشرفت تازه ای   

در کار   مورخان ادبی گردیده و آنان را به مرتبط ساختن بعضی از خصوصیات نهفته انسانی و

برخی از حوادث خصوصی و درونی زندگی تشویق کرده است . البته نمی خواهم ادعا کنم که

در تار و پود شخصی که از روی اراده یا به طور غیر ارادی در کلام و رفتار او بافته می شود از مدت

ها پیش بر اثر مطالعه ی علمی کشف نشده بود .لکن کارهای فروید اجازه داد که تاثیر حوادث

 خارجی را با دیدی عمیق تر و شامل تر حتی تا دوره ی کودکی در آفرینش های معنوی ببینیم.

 اگر نظرات فروید از روی اندازه و سنجش به کار برده شود غالبا منجر به یک منظره عمومی متعادل و

 مطبوع می شود که از یک سو چگونگی پی ریزی آفرینش هنری را در زندگانی شخصی فرد نشان

می دهد و از سوی دیگر چگونگی خارج شدن این  آفرینش ذاتی را از خلال این به هم پیچیدگی .    

 

فقدان این حجب و حیا  در مقابل «آن چه انسانی و پرانسانی»، است درست خصیصه طبی است

 که بنابر گفته به جای «مفیستوفلس» ( در اموری دخالت می کند که دیگران بر سر آن سالها صرف

 وقت می کنند ) متاسفانه این دخالت هیچ وقت هم به نفع آنان تمام نمی شود.امکان نتیجه گیری

 های جسورانه به آسانی منتهی به قضاوت های یک طرفه میشود.البته وجود رساییها در شرح حال

 ها موجب خوشمزه و نمکین شدن آن ها می گردد ولی نگاه نداشتن اندازه و تجاوز از آن هرقدر هم

 اندک باشد باعث تبدیل شدن موضوع به یک موضوع ناخالص و موجب تزلزل ذوق سلیم،در زیر ظاهر

 دانشمندانه و محققانه آن می گردد در این حال توجه و دقت به طور نامحسوس به جای آنکه به سوی

امری طبیعی معطوف شود ، در پیچیدگی تا گشودنی سوابق روانی گم می شود وانسان تبدیل به

 مریضی می گردد که باید در مطب بحال او پرداخت و شماره ای برگردنش آویخت که نشان دهنده نوع

خاصی از بیماری جنسی باشد . با اینطریق روانکاوی انسانی از موضوع خود دور می افتد و بحث را به

 یک زمینه ی کلی انسانی می کشاندکه به هیچ وجه مخصوص یک انسان متعادل نیست و به ویژه از

نظر خصیصه های انسانی هیچ جایگاهی در بر ندارد.

....

.....

متاسفم که ما برای حرفامون خلوتی نداریم

وبرای احساس جمعی  ارزش قایل نمی شویم

متاسفم برای کسانی که هنوز به این درک نرسیده اند که نمی توان هر مطلبی را در هر جایی بیان کرد

افرادی که از درج مطالب وقیحانه خود نه تنها شرمسار نمی شوند بلکه حتی از درج نام خویش نیز هیچ ابایی ندارند.البته نباید این حقیقت را نادیده بینگاریم که چنین افرادی به واقع بیمارند و وظیفه ما در مقابل چنین مطالبی سرکوب و سرزنش آنان نیست بلکه باید به آنها کمک کرد.......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 0:11 |