تبليغاتX
راز زمزمه باران های پاییزی
 

نمی دونم تا حالا شده از خودتون بدتون بیاد، از محیطی که توش زندگی می کنید، از آدم هایی که دور و برتون هست و خیلی چیزای دیگه که هر روز باهاش سرو کار داریم و خیلی روتین وار از کنارشون می گذریم.

چند روز پیش توی دفتر مدرسه با بقیه همکارام نشسته بودیم که رفتار یکی از معلم ها خیلی ناراحتم کرد، احساس کردم نسبت به بچه ها بر اساس موقعیت مالی و حتی شغل پدرو مادر اونا  رفتار می کنه.

واقعا باعث تاسف!!!!!!

نمی دونم فرهنگ کشورمون و مخصوصا تهران چرا داره به این سمت میره، چرا آدم هایی که ماشین مدل بالا سوار می شن، آدم هایی که پولدارترن، آدم هایی که خونه های بزرگتری دارن و بالا شهر زندگی می کنن، آدم هایی ظاهر آراسته تر و جذابیت دارن و... قابل احترام تر هستند، واقعا دقت کنیم می بینیم خود ماهم سعی می کنیم در رفتار با این آدم ها بیشتر دقت می کنیم، بیشتر مواظب حرف زدنمون هستیم و...

نمی خوام شعار " ثروت بهتر است یا علم" رو بدم چون همه می دونیم هم ثروت بهتره هم علم، ولی اونایی که نه تونستن علم داشته باشن نه ثروت دارن چی؟؟  با یه نگاه به اطرافمون متوجه میشیم سنگ ترازوی همه ثروت و پول و مادیات و ظاهره، ملاک ازدواج اکثر آدم ها، حداقل خانم ها که هر روز باهاشون سروکار دارم  پول و خونه و هزار و یک چیز دیگه اس جز ملاک هایی که باید باشه. اگه سعی می کنیم با کلاس حرف بزنیم، رستوران باکلاس بریم، باکلاس نگاه کنیم و ... محترم تریم و واقعا هم همین طور هست.

خیلی خوبه بشینیم در مورد خودمون قضاوت کنیم ببینیم چقدر برای ارزش ها یی که واقعا ارزش هستند ارزش قایل هستیم؟!

 

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 21:27 |

 

یکی را از ملوک عرب، حدیث مجنون و لیلی و شورش حال او بگفتند، که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده. بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که: در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی! گفت:

        کاش که آنان که عیب من جستند                رویت ای دلستان بدیدندی

     تا به جای ترنج در نظرت                                 بی خبر دست ها بریدندی

تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی "فذالک الذی لمتننی فیه". ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن، تا چه صورت است موجب چندیدن فتنه. بفرمودش طلب کردن. در احیای عرب بگردیدند و بدست آوردند و به پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیات او نظر کرد، شخصی دید سیه فام باریک اندام! در نظرش حقیر آمد، به حکم اینکه کمترین خدام حرم او به جمال از او پیش بودند و به زینت بیش. مجنون به فراست دریافت، گفت: از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن، تا سر مشاهده او بر تو تجلی کند.

     تندرستان را نباشد درد ریش                          جز به همدردی نگویم درد خویش

     گفتن از زنبور بی حاصل بود                        با یکی در عمر خود ناخورده نیش

      تا تو را حالی نباشد همچو ما                          حال ما باشد تو را افسانه پیش

      سوز من با دیگری نسبت مکن                        او نمک بر دست و من بر عضو ریش

 

"حکایت 19، باب پنجم از گلستان سعدی"

+ نوشته شده توسط مینا در جمعه یکم آذر 1387 و ساعت 10:4 |